چشام به زور باز میشن، خوابم میاد، زانوهام تو اتوبوس درد گرفتن، دلم نمیخواست بیام، بعد از ۵ سال بی خبری یکی بهت زنگ بزنه بگه میشه خواهش کنم بیای عروسیم؟ .. دلم براش سوخت .. جمعه ساعت ۴ پروژه رو فرستادم ساعت یازده شبش این من بودم که داشتم از پله اتوبوس میرفتم بالا .. حالا هم که چشمامو باز کردم اون درختای بلند رو دیدم، ورودی شهرمون، چی داره این شهر که حتی وقتی به زور هم میام قند تو دلم آب میشه؟ یاد پدربزرگم میفتم، یاد هر دو تا مادربزرگم، یاد وقتایی که با پراید قدیمی مامان رانندگی یاد گرفتم، یاد مانتو های سرمه ای که دست از سر ما بر نداشت، یاد کنکور، یاد دوستام، یاد همین عروس خانوم حال حاضر که اون زمان مانتو تنگ می پوشید و آستیناشو میداد بالا و توهم میزد معلم دیفرانسیلمون با وجود اینکه زن داره و حدودا ده پونزده سالی از ما بزرگتره ازش خوشش میاد، پوزخند میزنم... با ترمز ناگهانی اتوبوس خواب از سرم میپره، زانوهام پر دردن، میرم خونه، از وقتی کتاب دختر پنهانم رو خوندم مامان رو بیشتر درک میکنم، نه من به سیاهی دخترا لدا خانومم نه به مامان به تیرگی لدا خانوم، ولی گاهی گریزی به گذشته من و مامانم باعث میشه خشمگین شم، حتی بعضی از کارای الانش، همین باهام اومد شهرستان حرصم گرفت، اونا اومده بودن مسافرت تهران، مامان از دهنش پرید کار سختی بود تنها بیای بعد ادیتش کرد، گفت دلم میخواست با هم بیایم سفر، دوست داشتم پیش تو باشم تا بابا، ترجیح دادم حالا که اون باور نمیکنه من بزرگ شدم، خودم لاقل باور کنم، خودم اسنپ گرفتم، خودم همه کار کردم و فقط بود، همراهم بود، دیگه کج خلقی نکردم، بد هم نگذشت..تو صف وایساده بودیم، ما رو گذاشته بودن کنار خانواده درجه ۱ عروس، مامان و خواهرش، از این نزدیکی معذب بودم، هیچ د
برچسب:
نویسنده: باربد سامانی
تاريخ: چهارشنبه
26 مهر
1402 ساعت: 18:50